|
welcome my friend to hamotaghi |
رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه، در برابر نگاه های پست و پلید، و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. انسانیت حد و مرزی نمی شناسد. ... قبل از آنکه دارای هویت زن و یا مرد بودن باشیم ... انسانیم... و تکلیف آدمیت از جنسیت بالاتر است... همدیگر را به این نام بشناسیم، مقام بالاتری داریم. طبقه بندی: دکتر علی شریعتی، گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خودآد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه،هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان گوناگون، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى(یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشیدکه فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، “نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. “ نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. برای دانلود پاورپوینت اون روی ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب طبقه بندی: پاورپوینت (منبع سایت دکتر فرهنگ)، جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید: به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم؟ دکتر علی شریعتی در جواب گفتند: نمی خواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید. فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم می گیرد که چه لباسی برازنده اوست. طبقه بندی: دکتر علی شریعتی، مردی میگفت كه پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود . پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. برای دانلود پاورپوینت اون روی ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب طبقه بندی: پاورپوینت (منبع سایت دکتر فرهنگ)، روزی بزرگان و مریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند و ایشان بعد از ایستادن در کنار آتش مقدس اینگونه دعا کردن: خداوندا اهورامزدا، ای بزرگ آفریننده، آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم و مردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار. بعد از اتمام دعا عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا اینگونه دعا نمودید؟ فرمودند: چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد: برای خشکسالی عا می نمودید؟ کوروش بزرگ فرمودند: برای جلوگیری از خشکسالی انبارهای آذوقه و غلات می سازیم. دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید؟ ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی می سازیم و از مرزها دفاع می کنیم. گفتند: برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید؟ پاسخ دادند: نیرو بسیچ می کنیم و سدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم. و همینگونه سوال کردند و به همین ترتیب جواب شنیدند.... تا اینکه یکی پرسید: شاها منظور شما از اینگونه دعا چه بود؟! و کوروش تبسمی نمودند و اینگونه جواب دادند: طبقه بندی: کوروش کبیر،
...پسرم، تو را به پرهیزگاری و ترس از عقوبت خدا و متابعت و فرمانبرداری از آفریدگار وصیت و سفارش می کنم. ویرانه دل را به نور تابناکش آباد گردان، در رشته مهر با او به بندگی و دلسپاری چنگ بزن. زیرا هیچ رشته و پیوندی استوارتر از پیوستگی و هم بستگی با ذات لایزال کردگار متعال نیست. دل به حکمت و موعظه شاد و پاک بگردان و با یاد مرگ در زهد و پارسایی بکوش و نرم رفتار و نیک گفتار باش. پیوسته به یقین ایمان خویش را قوی کن و تقدیر مرگ را به خود بقبولان و نفس خود را به اعتراف در ناپایداری دنیا وادار ساز. آلام و آزار و مصائب سخت روزگار را به او بنمایان، و زشتی دهر و ناملایمات روزها را نکته به نکته برایش برخوان و او را بترسان... ادامه مطلب |
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |